|
|
|||||||||||||||||
|
|
|
17 اسفند(8 مارس) روز جهانی زن را در خيابان بر پاکنيم
در جواب نهادهای به اصطلاح همبستگی با جنبش کارگری(داود رضوی)
http://www.syndicavahed.net/index.php?option=com_content&task=view&id=222
نامه اعتراضی ITUC در رابطه با دستگیری رضا رخشان مسئول روابط عمومی سندیکای 7تپه
http://www.syndicavahed.net/index.php?option=com_content&task=view&id=223&Itemid=9
--
تا ديروز هزار بار از تولدم در اين سرزمين تأسف خورده ام چرا كه:
سرزميني است كه در ماه حرامش، شب و روز را بر تو حرام مي كنند و بايد به اجبار به عزا بنشيني. همين پشت امروز بود كه در ماه حرام خون مردم را بر سنگفرشهاي خيابان ريختند، اينجا سرزميني است كه مردش مجاز است براي هر زني چراغ بزند و زن فقط محق است كه براي حفظ نجابت سكوت كند، سرزميني كه مرد مي تواند همسران متعدد داشته باشد اما زن سنگسار مي شود، سرزميني كه احكامش به جاي خشكاندن ريشه هاي فقر، دست را مي خشكانند و تن را زير زخم تازيانه گلگون مي كنند، اينجا شاعر نمي تواند بگويد دوستت دارم كه دهانش را مي بويند و ميان راه در زنجيره ی قتلها قرارش مي دهند، در اين سرزمين همواره ميزبانِ مبارزان، ساواك و اطلاعات بوده اند، جايي است كه شاهش پس از كشتار، سعي مي كند صداي انقلاب را بشنود و فقيه اش كه ادعاي هنر و شعر دارد، در روزهاي آخر بهار فرمان كشتار مي سُرايد، رئيس جمهورش سهام قساوت پخش مي كند و روي مغولان راسفيد، سرزميني كه امنيت مليش با حسينيان و محسني و حسني نا امن مي شود و قاضي جلادش ترفيع مي گيرد، اينجا آب گرم لاريجانش، برادران خونخوار صادر مي كند و رادان ها جوانان را دار مي زنند و داغ مي كنند تا يعقوبها و كيانوشها و جواديفرهاي ديگري نرويند، سرزميني كه روزنامه ی كيهانش شيپور مرگ مي زند و بانی ظهور شب نامه هاي روشن مي شود، و همان سرزميني كه در خيابانش بيشماري مشتهاي گره كرده مي بيني و در كوچه اي آن طرفتر، جماعتي سرخوش و بيخبر از خيابان بالايي. موي نرهاشان از شدت خوشي سيخ سيخ شده و خط چشم ماده ها كشيده تر، اينجا سرزميني است كه جنين از هجوم پارازيتها زخم مي خورد تا نتواند سبز شود و ببالد. اما همين روزها ما با ادامه فرياد و خيابان سرزمينمان را پس مي گيريم
شيرين.م
17 اسفند(8 مارس) روز جهانی زن را در خيابان بر پاکنيم
اخبار رسیده از یکی از منابع موثق؛ رژیم کودتا قصد دارد در روز 22 بهمن از طریق مهره های نفوذی خود در غالب پذیرایی از حامیان جنبش سبز دست به مسمومیت گسترده بزند.تا به اهداف زیر دست یابد شناسایی موج زیادی از مسموم شدگان در بیمارستانها کریه کردن چهره جنبش سبز در خیانت به حامیان خود از این رو در این روز به هیچ وجه از مواد آشامیدنی و خوراکی که در غالب دوستداران و حامیان جنبش توزیع می گردد استفاده نکنید و حتما به صورت گسترده اطلاع رسانی کنید
نماینده آیت الله خامنه ای در سپاه : میارزد برای حفظ حکومت، ۷۵ هزار نفر کشته شوندvia جنبش راه سبز - همه گزارشها by جنبش راه سبز on 12/01/10
جنبش راه سبز (جرس): علی سعیدی، نماینده آیتالله خامنهای در سپاه، با اشاره به آمار کشتهشدگان سه جنگ امام اول شیعیان، گفت که میارزد برای حفظ حکومت، ۷۵ هزار نفر کشته شوند.
علی سعیدی امروز در همایش شیوههای دفاعی در جنگ نرم، این گفته اکبر هاشمی رفسنجانی که اگر «مردم حاکمان را نخواهند، باید از قدرت کنارهگیری» کنند را استدلالی مربوط به زمان شکلگیری حکومت اسلامی دانست.
Things you can do from here:· Subscribe to جنبش راه سبز - همه گزارشها using Google Reader · Get started using Google Reader to easily keep up with all your favourite sites معرفی کتاب و گزارش: غزه پای صحبت گیدئون له وی، روزنامه نگار اسرائیلی
تراب حق شناس
این گزارش تقدیم به آنان که دروغ های «جامعهء بین المللی» و نیز اسرائیل و ایران را دربارهء فلسطین برنمی تابند.
اخیراً انتشارات لافابریک گزیده ای از مقالاتی را که گیدئون له وی در فاصلهء 2009ـ2006 در روزنامهء هاآرتز نوشته در کتابی 240 صفحه یی زیر عنوان «غزه» به فرانسوی منتشر کرده است. روز پنجشنبه و جمعه، 14 و 15 ژانویه جاری، ناشر دو همایش برپا کرده بود که گیدئون له وی با حاضران دربارهء موضوع کتاب به گفتگو نشست. علاوه بر ایال سیوان، Eyal Sivan سینماگر اسرائیلی که در فرانسه پناهندهء سیاسی ست (1)، ناشر، اریک آزان، که خود نویسنده و مترجم نیز هست در آن شرکت داشت. یادداشت هایی از این دو همایش برداشته ام که در زیر ملاحظه می کنید (2) اما بجا ست ابتدا در معرفی ناشر و شخصیت و فعالیتش به نکاتی اشاره کنم زیرا انتشار این کتاب از مجموعه فعالیت های وی و موضوع این کتاب جدا نیست. اریک آزان Eric Hazan متولد 1936 در پاریس است. مادرش زنی فلسطینی آواره از وطن بود و پدرش یک یهودی مصری تبار. خیلی جوان بود که به مبارزهء سیاسی پیوست و با جبههء آزادیبخش الجزایر FLN در طول جنگ استقلال فعالیت می کرد. در 1975 جراح قلب و عروق شد و سال ها در بیمارستانها کار کرد. یکی از اعضای مؤسس «انجمن پزشکی فرانسوی ـ فلسطینی» بود و در اوج جنگ داخلی لبنان در کمک به «نیروهای مترقی لبنانی و فلسطینی» برای خدمت پزشکی به لبنان رفت. در سال 1983 مدیریت انتشارات آزان را که متخصص انتشار کتاب های هنری بود و به پدرش تعلق داشت به عهده گرفت. سپس آن را فروخت و انتشارات لافابریک La fabrique را با همکاری جمعی از همفکرانش، از زن و مرد، تأسیس کرد که عمدتاً به انتشار کتاب های علمی و فلسفی و اجتماعی چپ می پردازد «بدین هدف که پژواک صداهای ضعیفی باشد که با اجماع سیاسی ـ روشنفکری حاکم همخوانی ندارند». www.lafabrique.fr وی کتاب های متعددی نوشته از جمله «ابداع پاریس. هیچ گامی گم نشده است» (2002)، گزارش های جنگ داخلی (2004)... اریک آزان مترجم آثار ادوارد سعید به فرانسه است. او عضو هیأت سرپرستی «دادگاه راسل دربارهء فلسطین» است که فعالیت هایش از 4 مارس 2009 آغاز شده. گیدئون له وی Gideon Levy یادداشت همایش اول: گیدئون له وی 56 ساله است و از 27 سال پیش در روزنامهء هاآرتز که یکی از سه روزنامهء سراسری اسرائیل است مقاله می نویسد. هاآرتز را می توان مثل لوموند روزنامهء نخبگان نامید. گیدئون له وی در جوانی 4 سال در دفتر شیمون پرز (رئیس جمهور کنونی اسرائیل) کار کرده و در پاسخ به سؤالی در این باره، آن را دورهء اشتباه آلود زندگی خود نامید. می گفت از 2006 و به اصطلاح «عقب نشینی یکجانبهء اسرائیل از غزه»، هیچ روزنامه نگار اسرائیلی حق دیدار از غزه ندارد و طی این سه سال منبع خبری او دربارهء غزه اطلاعاتی ست که از یک خانم روزنامه نگار سوئدی که می تواند به غزه برود دریافت می کند، «همکاری که سه سال و نیم پیش با او سر مرز ارتز Eretz («مرز» اسرائیل با غزه) آشنا شده ام و در این همایش هم حضور دارد». سه هفته پیش ایهود باراک وزیر «دفاع» اسرائیل به ادارهء روزنامهء هاآرتز آمده بود. از وی دربارهء ممنوعیت دیدار روزنامه نگاران اسرائیلی از غزه سؤال شد و او اظهار بی اطلاعی کرد و خطاب به همراهانش پرسید که آیا این صحت دارد یا نه؟! شاید تظاهر به عدم اطلاع کرده، اما اگر بگوییم که واقعاً هم بی اطلاع بوده عجیب نیست زیرا غزه و سرنوشت آن برای اسرائیل هیچ اهمیتی ندارد. مردم اسرائیل کاری به غزه یا مناطق اشغالی ندارند. اهالی این مناطق از نظر اسرائیل جزء انسانها نیستند که حقوقی داشته باشند. من در مقاله ای نوشته بودم که با آنها بدتر از حیوانات رفتار می شود. دو اعتراض به دستم رسید که آنهم از جانب انجمن های حمایت حیوانات بود که چرا فلسطینی ها را با حیوانات که تحت حمایت هستند مقایسه کرده ام. این نگاه تحقیرآمیز و راسیستی حتی نسبت به فلسطینی های داخل [که اسرائیلی اند] هم وجود دارد. یکی از نگهبانان کنیست (مجلس اسرائیل) به یک نمایندهء اقلیت عرب اسرائیل [اقلیتی که یک پنجم از کل جمعیت اسرائیل را دربر می گیرد] به نام دکتر احمد طیبی گفته بود: «چطور می شود هم دکتر بود هم عرب؟». در تل آویو و جاهای دیگر، زندگی به سبک آمریکایی جریان دارد و کسی نگران آنچه در مناطق اشغالی می گذرد نیست. از نظر اکثریتِ اسرائیلی ها و بر اساس تبلیغاتی که انجام می شود و افکار عمومی را می سازد، غزه انبار اسلحهء دنیا برای نابودی اسرائیل است. اسرائیل پس از اسلو حاضر نشد با عرفات صلح کند چون زیادی قوی بود و حالا با محمود عباس حاضر نیست صلح کند چون زیادی ضعیف است. در همه حال، غصب اراضی و خانه سازی ها با کمک های دولتی ادامه دارد. اسرائیل هرگز برای خود مرزی نشناخته و تنها کشوری ست در دنیا که مرز ندارد. وضع کنونی را کسی نمی داند که به کجا خواهد انجامید. وقتی آمریکا و اسرائیل با هم مذاکره می کنند معلوم نیست که چه کسی به دیگری میلیاردها دلار کمک می کند یا کدام یک از دیگری دستور می گیرد. غزه با مساحت 365 کیلومتر مربع و با یک و نیم میلیون جمعیت بالاترین حد از تراکم جمعیت را در دنیا دارا ست و ساکنانش 60 سال پیش از مناطق دیگر فلسطین [که حالا اسرائیل نام دارد] به اینجا رانده شده اند. غزه در محاصرهء کامل (هوایی، زمینی و دریایی) است و به یک اردوگاه کار اجباری Concentration Camp شباهت دارد (3). زندان و بازداشتگاه سقف دارد اما این بدون سقف، همان اردوگاه است. اسرائیل می کوشد غزه را به سوی مصر براند و مسؤولیت آن را به عهدهء مصر بیندازد و خود از پذیرش هر مسؤولیتی شانه خالی می کند. [اسرائیل در پاسخ به بیانیهء امنستی به تاریخ 17 ژانویه 2010 که اسرائیل را به عنوان یک نیروی اشغالگر مسؤول تأمین زندگی منطقهء تحت اشغال دانسته، عیناً همین موضع را گرفته است که «از 2006 ما آنجا را ترک کرده ایم.» ولی همه می دانند که ترک نکرده است. مصر هم حاضر به پذیرش غزه نیست و دارد بین خود و غزه دیوار آهنین می کشد!]. گیدئون له وی توضیح می داد که حمله به غزه از پیش طرح ریزی شده بود، و خود حمله یک داو انتخاباتی بود. هیچ فرقی بین احزاب عمده به اصطلاح راست و چپ و میانه (لیکود، کارگر، کادیما) وجود ندارد. هرکدام، برخوردشان به فلسطینی ها بدتر از دیگری ست. حمله به غزه واقعاً جنگ بین دو نیرو نبود و طی آن، با بی تفاوتی عمومی، تعداد 1400 نفر کشته شدند و زیان های فراوان به مدارس، بیمارستانها و خانه ها و زیربناهای شهری و غیره وارد آمد. اخبار این به اصطلاح جنگ در روزنامه ها به درستی درج نمی شد. یک سگ اسرائیلی که با به اصطلاح موشک های حماس زخمی یا کشته شده بود نام و عکسش در صفحهء اول جای می گرفت و کشته شدن صدها نفر انسان در همان روز در غزه در صفحات 15 و 16 به صورت خبری کوچک. امری عادی بود که خانواده ها فرزندانشان را در اتومبیل بنشانند و به تپه های مشرف به غزه بروند تا بچه ها خانه هایی را که با بمب های فسفوری به آتش کشیده می شد چون جشن آتش بازی تماشا کنند. امر خیلی شرم آوری که رخ داد این بود که در روزهای جنگ، وزرای خارجهء کشورهای اروپایی برای بررسی اوضاع به اسرائیل آمدند. میهمانی شام برپا شد همه خوشحال و با جشن و سرور، اما هیچ کس قدم رنجه نکرد تا به غزه برود و وضع را از نزدیک ببیند. اما اسرائیل دیگر جرأت نخواهد کرد تجاوز به غزه را تکرار کند آنهم به برکت گزارش گلدستون. [ریچارد گلدستون قاضی آفریقای جنوبی دارای شهرت جهانی که گزارش های وی دربارهء جنگ در یوگسلاوی و رواندا به اعتبار وی افزوده بود از سوی دبیر کل ملل متحد، بانکی مون، مأموریت یافت که از حملهء اسرائیل به غزه که از 27 دسامبر 2008 تا 18 ژانویه 2009 طول کشید گزارشی برای کمیسیون حقوق بشر تهیه کند. او خود یهودی تبار و حتی صهیونیست است، با وجود این گزارشی تکان دهنده نوشت و اسرائیل و نیز فلسطینی ها یعنی حماس را به ارتکاب جنایات جنگی متهم کرد و خواستار شد که یا اسرائیل و تشکیلات خودمختار فلسطین گروه تحقیق مستقلی برای بررسی این وضع تشکیل دهند یا اینکه این گزارش به دادگاه جزائی بین المللی CPI سپرده شود. معلوم است که بین آنچه حماس کرده و آنچه اسرائیل انجام داده مقایسه ای نمی توان کرد ولی قاضی گلدستون با این کار احتمالاً می خواسته «بی طرفی» کار گزارش را نشان دهد. این گزارش را کمیسیون حقوق بشر تأیید کرده است و از نظر حقوق بین المللی ضربهء شدیدی به اسرائیل محسوب می شود و رهبران این کشور را در تنگنا قرار داده است. بر این اساس است که دادگاهی در انگلیس اعلام کرد که لیونی وزیر خارجهء سابق اسرائیل اگر به انگلیس بیاید دستگیر خواهد شد. این پیگرد کسان دیگر از جمله باراک، اولمرت و سران ارتش را تهدید می کند.] دربارهء گزارش گلدستون نک به: http://www.aloufok.net/spip.php?article917
یادداشت همایش دوم: گیدئون له وی: قبل از هر چیز بگویم که در اسرائیل قابل تصور نیست که جمعه شب (شبِ شنبه) اینقدر جمعیت برای غزه جمع شود [ما کمتر از صد نفر بودیم ولی سالن بسیار فشرده بود]. دیگر اینکه جمع آوری این مقالات در یک کتاب و ترجمه و نشر آن، نه تنها در آنجا بلکه در فرانسه هم ساده نیست و من از ناشر بسیار سپاسگزارم. می بینم مقالاتی که در آن ظلمت نوشته شده وقتی یکجا جمع شده احتمالاً می تواند تأثیر دیگری داشته باشد. من خود را یک اسرائیلی میهن پرست می دانم و به آیندهء آن علاقمند هستم ولی وضع جاری آن مرا سخت نگران می کند. من در زندگی حرفه یی ام اوضاعی را در کشورهای دیگر دیده ام که از اشغال اسرائیل بدتر بوده است مثلاً در سارایوو و آفریقا. اما آنچه در اسرائیل می گذرد، در غزه و در لبنان، به نام من رخ می دهد،. من احساس مسؤولیت می کنم. احساس شرمندگی می کنم. مسأله بر سر تعداد کولون ها (مهاجران یهودی) و مسؤولیت آنها نیست. مسأله بر سر این است که تمام جمعیت اسرائیل، نظام آموزشی و رسانه های گروهی در این امر شریک اند. احساس میهن پرستیِ من با احساس شرمندگی، احساس مقصر و مجرم بودن همراه است چون اسرائیلی هستم. نه کولون ها، نه عناصر دست راستی افراطی، نه ارتش و نه حکومت، هیچکدام به اندازهء من میهن پرست نیستند. سه سال و نیم پیش، زمانی که هنوز ما روزنامه نگاران می توانستیم به غزه برویم یک خبرنگار کانال یک تلویزیون فرانسه TF1 آمده بود تا با هم به غزه برویم و از نوع کار من گزارش تهیه کند. خانه ای فقیر دیدیم. من خانه های فقیر زیاد دیده ام اما نه به این حد. وارد خانه شدیم. اتاقی کوچک و تاریک. پیرزنی معلول در گوشهء اتاق همراه با دختر کوچکش می زیسته و چون فقط یک تخت داشته اند هردو یکجا می خوابیده اند. شب پیش یک موشک اسرائیلی به سقف خورده و تکه ای که از آن کنده شده بود بر سرِ دختر افتاده و او را کشته بود. خیلی دردناک بود. این به نام من انجام شده بود. وقتی از خانه بیرون آمدیم آن خبرنگار از من پرسید چه احساسی داری؟ جواب دادم این یکی از لحظاتی ست که از اسرائیلی بودنم احساس شرم می کنم. این گذشت. فردای آن روز از پاریس به من تلفن زد که ما این سخن شما را در گزارش خود نمی توانیم پخش کنیم. گفتم بعید است که در فرانسه اشکال تکنیکی باشد، اما حاضرم دوباره آن جمله را تکرار کنم. گفت تحریریهء برنامه نظرشان این است که این عبارت را نمی توان پخش کرد چون تماشاگران فرانسوی نمی توانند آن را تحمل کنند. با تعجب گفتم من این را در اسرائیل می گویم ولی شما نمی توانید آن را در فرانسه پخش کنید؟! دربارهء میزان اهمیت و نفوذ روزنامهء هاآرتز و مقالات من: هاآرتز نظیر لوموند روزنامهء نخبگان است. روزنامهء اصلی ست نه حاشیه ای. اما نخبگان تغییر کرده اند. نسل جوان روزنامه نمی خواند تا مقالهء مرا هم بخواند. من در یک دانشگاه، روزنامه نگاری تدریس می کنم، اما این دانشجویان روزنامه نگاری هم روزنامه نمی خوانند. کسی نفوذی ندارد. اگر بخواهم پس از 27 سال روزنامه نگاری تصویری از جامعهء کنونی اسرائیل به دست دهم باید بگویم که جامعه ای ست ناسیونالیست، میلیتاریست، نژادپرست. پس من تأثیری نتوانسته ام داشته باشم. دربارهء شرح حال من و همکاری چهار ساله ام با شیمون پرز: اگر شرح حالم را بنویسم می گویم: بچهء تل آویو بودم، به سربازی رفتم، در دفتر شیمون پرز کار کردم. آن زمان 26 ساله بودم و جوان، و حالا 56 ساله. با گذشت سالها و رفتن به سرزمین های اشغالی و غزه بود که فهمیدم در حیاط خلوت این دموکراسی اسرائیل چه می گذرد. سیستم آگاهانه و حساب شده ای عمل می کند تا فرد اسرائیلی را از اطلاع از آنچه می گذرد باز دارد. تمام سیستم می خواهد به همه بباوراند که ارتش اسرائیل اخلاقی ترین ارتش دنیا است. حتی نخستین ارتش اخلاقی ست نه دوم! کمتر کسی از اسرائیلی ها می تواند تصور یک غول بی شاخ و دم از اسرائیل داشته باشد. همین یکی دو روز اخیر، اکیپ کمک اسرائیل به هائیتی زلزله زده شتابزده حرکت کرده است (4) دولتی که ما داریم آنقدر زیادی مهربان است که می خواهد به خانم های مسن کمک کند تا از خیابان عبور کنند حتی اگر خودشان نخواهند! سالها ست کارزار وسیعی در جریان است تا فلسطینیها را غیر انسانی و مادون انسان نشان دهند. با این برنامه ها ست که خودشان را اخلاقی ترین ارتش دنیا لقب می دهند. به اعتبار همین مادون انسان تلقی کردن فلسطینی ها ست که اسرائیل می تواند هربلایی که می خواهد بر سرِ فلسطینی ها درآورد و کسی صدایش درنمی آید. حقوق بشر ارزشی ست متعلق به انسان ها؛ ولی فلسطینی ها که آدم نیستند. چه حقوقی؟! اگر اندیشهء هر فرد اسرائیلی را از جمله چپ هایش بکاوید و پوسته اش را خراش دهید هیچ یک از آنها فلسطینی ها را انسان به شمار نمی آورند (5). در جریان حمله به غزه دو تا سگ کشته شده بود. یکی در شهر اشکلون [عسقلان] با موشکی که فلسطینی ها انداخته بودند. عکس سگ در صفحهء اول روزنامه های اصلی اسرائیل چاپ شده بود با عکس افراد خانواده ای که صاحب سگ بودند و گریه می کردند. در همان روز صد فلسطینی کشته شدند که فقط خبر کوچکی درباره اش در صفحات 15 و 16 آمده بود. سگ دیگر آموزش نظامی دیده و متعلق به ارتش بود که در حال ورود به خانهء یک فلسطینی کشته شده بود. سگها اسم داشتند، چهره داشتند، اما کشته های فلسطینی نه اسمی و نه چهره یی. کل سیستم هفته به هفته، ماه به ماه کار می کند تا فلسطینی ها را از گردونهء آدم بودن خارج کند و همه برای اینکه نتیجه بگیرد که آنچه در غزه انجام شده هیچ مشکل قانونی و اخلاقی ندارد. اما این کافی نیست باید به همگان نشان داده شود که ما خود قربانی هستیم. از هر اسرائیلی بپرسید خواهد گفت که قربانی واقعیِ اشغال، خودِ اوست. گلدامائیر نخست وزیر «فراموش نشدنی» ما نیز گفته بود: «ما هرگز فلسطینی ها را نمی بخشیم که ما را مجبور کرده اند فرزندانشان را بکشیم» وی همچنین گفته بود: «پس از هولوکاست، یهودی ها حق دارند هرکاری می خواهند بکنند». (6) دربارهء رفوزنیک ها (یعنی کسانی که از پیوستن به صفوف ارتش سر پیچی می کنند) و سؤال مربوط به آسیب شناسی روانشناختی روی سربازانی که به غزه می روند: آنها که به غزه می روند پس از ماهها تلقین و مغزشویی می روند. چقدر تبلیغ کرده اند که سلاح های ایرانی در غزه انبار شده برای نابودی اسرائیل و اینکه غزه بزرگترین زرادخانهء دنیا ست مثل انبار ارتش روس و آمریکا. چه انتظاری می توان داشت از سربازی که با چنین مغزشویی به آنجا رفته؟ غزه خطرناکترین نقطهء دنیا ست و او به آنجا رفته تا اسرائیل را نجات دهد. البته معدودی هستند که زبان باز کرده اند مانند سازمانی که Breaking Silence (سکوت را بشکنیم) نام دارد. اما تمام سیستم این شکستنِ سکوت را غیرمشروع نشان می دهد و آن را تحقیر می کند. رسانه های گروهی خودشان چنین موضعگیری هایی می کنند. نباید تصور کرد که توطئه ای درکار است و آنها را مجبور می کنند. در غزه با حضور هیأت های نظارت بین المللی انتخابات برپا شد. مردم به حماس رأی دادند زیرا در غزه هم مثل هرجای دیگر دنیا وقتی دولتی در برنامه هایش شکست می خورد مردم به سمت آلترناتیو روی می آورند. ساف (سازمان آزادیبخش فلسطین) و الفتح در برآوردن خواست های فلسطینی ها شکست خوردند و دستاوردی به بار نیاوردند. تمام فرآیند صلح و مذاکراتی که پایان ندارد، به پوچی رسیده است. علاوه بر این، فلسطینی ها رهبران خود را در مرسدس و فساد می بینند. این است که به حماس رأی دادند که از فساد پاک است و آماده است تا جداً به مبارزه با اشغالگر ادامه دهد و استدلالش قانع کننده تر است. من فکر نمی کنم که حماس به دلیل اصول مذهبی اش به قدرت رسیده، بلکه بیشتر به خاطر انگیزه های ناسیونالیستی اش بوده. حماس مانند هر جریان مذهبی دیگر البته مورد علاقهء من نیست. دنیا فلسطینی ها را به سوی انتخابات آزاد می راند، اما از اول نمی گوید که اگر کسی را که من نمی خواهم انتخاب کردید شما را بایکوت خواهم کرد. سه سال است که آمریکا و اروپا غزه را بایکوت کرده اند. اروپا مسؤولیت را بر گردن دارد. این نخستین بار است در تاریخ، که اشغال شده را بایکوت می کنند نه اشغالگر را. چه هدفی دارند؟ چه فایده که حماس را در گوشه یی گیر بیندازند و آن را بایکوت کنند؟ چه نتیجه یی؟ حماس امروز ضعیف تر از گذشته نیست، الفتح قوی تر نیست. پس چرا با حماس صحبت و مذاکره نمی کنند؟ عرفات زیادی قوی بود با او مذاکره نمی شد کرد. محمود عباس زیادی ضعیف است، با او هم نمی شود مذاکره کرد. بهترین خبر برای اسرائیل روی کارآمدن حماس بود که همه آن را تروریست می دانند. کسی در کابینهء اسرائیل چنین نقشه یی نکشیده بود، ولی عملاً چیزی پیش آمد که خواست او را برآورده می کند. وجود حماس شرایط مناسبی برای اسرائیل فراهم می آورد. تنها یک نفر هست که می تواند حماس و الفتح را در کنار هم قرار دهد که نامش مروان برغوتی ست و اسرائیل هم او را به هیچ رو از زندان آزاد نمی کند. از من می پرسید با توجه به اینکه جامعهء اسرائیل راسیستی و میلیتاریستی تر شده است، آیا انتخاباتی که پس از حمله به غزه در اسرائیل صورت گرفت [و نتانیاهو بر سرِ کار آمد] وضع را بدتر کرده است؟ پاسخم این است که انتخابات امر مهمی در اسرائیل نیست. خیلی حاشیه ای ست. در سال های 1970 یک جوک رایج بود که هر دو نفر اسرائیلی سه نظر متفاوت دارند، ولی حالا هر سه نفر اسرائیلی یک نظر واحد دارند. زیر میکروسکوپ دانشگاه های پاریس هم نمی توان بین احزاب لیکود و کارگر و کادیما فرقی دید. هیچ اختلاف ایدئولوژیکی وجود ندارد. ایهود باراک از نتانیاهو راست تر می زند. در پارلمان کنونی از 120 نماینده 110 نفر یهودی اند حتی یک نفر که واقعاً با اشغال مخالف باشد وجود ندارد، حتی یک نفر. در بارهء چیزهای دیگر حرف می زنند مانند ازدواج همجنس گرایان، محیط زیست،... اما اشغال هرگز. دربرابر جریان حاکم بر اسرائیل هیچ آلترناتیوی وجود ندارد. در آگهی تبلیغاتی برای پستان بند می گویند: می پوشید ولی احساسش نمی کنید Go with, but feel without اشغال هم همین طور است. اسرائیل با اشغال همراه است ولی آن را احساس نمی کند. همه می گویند فرآیند صلح وجود دارد. همه می گویند ما طرفدار آنیم. طرفدار دو دولت هستیم. شصت درصد مردم طرفدار وجود دو دولت هستند «اما نه حالا!» و همه هم طرفدار ادامهء شهرک سازی ها هستند. اما دربارهء یک دولت چند ملیتی که برخی مطرح می کنند باید بگویم که من هیچ نشانه ای نمی بینم که در جامعهء اسرائیل حرکتی به سوی ایجاد دولتی چند ملیتی وجود داشته باشد. آنچه هست حرفها و تبلیغاتی ست دربارهء طرح وجود دو دولت اسرائیلی و فلسطینی، که به جایی نرسیده است. امیدی به پیاده شدن طرح یک دولت چند ملیتی هم نیست (7). من از صمیم قلب آرزو می کنم که جامعه ای عادلانه برپا شود. خطاب من به حکومتگران این است که ما به اشغال ادامه می دهیم به شهرک سازی ها هم همین طور. ده سال دیگر، بیست سال دیگر چه می شود؟ آنها جوابی نمی دهند. چون جواب ندارند. آنها نه راه حل دو دولتی را واقعاً قبول دارند، نه یک دولت چند ملیتی را. سؤال این است که آیا دنیا 40 سال دیگر می تواند چنین وضعی را تحمل کند؟ مهمترین تغییری که در ده سال اخیر در جامعهء اسرائیل رخ داده این است که این جامعه به حال اغما (کوما) فرو رفته است. در 1982 به خاطر کشتار صبرا و شاتیلا 400 هزار نفر در تل آویو به خیابان ریختند تا به کشتاری که مستقیماً هم توسط اسرائیل صورت نگرفته بود اعتراض کنند. امروز اگر چنین امری رخ دهد 400 نفر هم به خیابان نمی آیند. این مهم ترین تغییری ست که نشان می دهد که به اصطلاح اردوگاه صلح فروپاشیده و نیز اینکه این اردوگاه چقدر سست بوده است. گفت و گو دربارهء صلح از دستور کار خارج است. در سال های 1970 در تمام شام های آخر هفته این پرسش مطرح بود که با سرزمین های اشغالی چه کنیم (آن روزها می گفتند اراضی تحت مدیریت ــ الاراضی المدارة). امروز چه کسی حرف آن را می زند؟ چه کسی برایش اهمیت دارد؟ اغمای عمومی مهمترین تغییر است. اسرائیل هنوز یک کشور تماماً فاشیستی نیست، ولی این را می توانم با اطمینان بگویم که به طور کامل آماده است فاشیستی شود. اگر یک رهبر فاشیست سر بلند کند هیچ مانعی بر سرِ راهش نخواهد بود، نه سیستم آموزشی، نه قانونی. هیچ چیز جلویش را نمی گیرد. سؤال می شود حال که امکان تغییر درونی در جامعهء اسرائیل نیست آیا امکان تغییر از خارج وجود دارد؟ اگر اسرائیل هیچ کاری برای محاکمهء جنایات جنگی اش نمی تواند انجام دهد مسلم است که دنیا باید این کار را بکند. مقایسه بین آپارتاید یا تبعیض نژادی در آفریقای جنوبی و در اسرائیل دقیق و درست نیست. چند ماه پیش که هیأتی از آفریقای جنوبی به اسرائیل آمده بودند از آنها پرسیده شد که آیا این مقایسه درست است، جواب آنها این بود که تبعض نژادی در اسرائیل بسیار بدتر است. نخستین واکنش جامعهء اسرائیل دربرابر انتقادات این است که دنیا علیه ما ست، ضد یهود (آنتی سمیت) است. اما اگر بکوشید اسرائیلی ها را از ورود به فروشگاه لافایت، روز حراج، جلوگیری کنید کولونی ها (شهرکهای مهاجر نشین یهودی) را رها خواهند کرد... برای من راه حل سیاسی مسألهء مبرم نیست. قبل از هرچیز باید به اشغال پایان داد، مشکل آوارگان (از 1948 تا کنون) را باید پایان داد. 60 سال است فلسطینی ها آواره شده اند و این باید به شکلی پایان یابد. به نظر من اسرائیل در وضعیتی نیست که خود به این امر بپردازد و آن را حل کند. اسرائیل حق ندارد که برای عقب نشینی خود شرط بگذارد. دزد که برای پس دادن اموال سرقت شده نباید شرط بگذارد. در تمام دنیا حتی یک کشور وجود ندارد که اشغال اسرائیل را تأیید کند. این اشغال، غیر قانونی، جنایتکارانه و غیر انسانی ست. به نظر من هدف مرکزی در این امر باید پایان دادن به اشغال باشد. پس از عقب نشینی، راجع به قضایای دیگر می شود صحبت کرد ولی قبل از آن نادرست است. دنیا دربارهء اسرائیل همانند کشورهای دیگر قضاوت نمی کند. اسرائیل از امتیازات و خاصه خرجی های زیادی برخوردار است. دارای دمکراسی غربی ست و به همین دلیل بیشتر مورد انتقاد قرار می گیرد. من طی سال های گذشته در سارایوو صحنه هایی دیده ام که هرگز در غزه ندیده ام. آیا معنای این سخن این است که اسرائیل به اخلاق وفادار است؟ من نیاز به مقایسه ندارم. جاهای دیگر جنایات وحشتناکی رخ داده ولی در مدتی محدود بوده وسپس واقعیتی جدید سر برآورده است. اما در اینجا با تاریخی روبرو هستیم که از 1948 شروع شده. کسانی هستند مثل من که فکر می کنند یهودیان حقِ داشتنِ یک کشور را دارند، اما می توانستند به نحوی عادلانه به دست آورند. مسأله تنها بر سرِ عملیات «سرب گداخته» (تهاجم به غزه در ژانویه 2009) نیست، مسأله بر سرِ کشتنِ عده یی و خراب کردنِ خانه ها نیست، مسأله بر سرِ اشغال 60 ساله است. این خیلی بدتر از یک کشتار است. زندگی یک جوان که به طور روتین و دائم در شرایط اشغال می گذرد بی رحمانه تر و ظالمانه تر از عملیات «سرب گداخته» است. بنابراین، این مقایسه ها از نظر من نادرست است. اسرائیل به تدریج، خود را برای کشتارهای بیشتر آماده کرده است. در ده سال پیش نسبت کشته های دو طرف یک به صد بود و باعث می شد که برخی شوکه شوند، ولی حالا چنین نیست. بی تفاوتی و بی اعتنایی امروز حیرت انگیز است و چند سال دیگر کشتارها در سطوح گسترده تری صورت خواهد گرفت. آیا جامعهء اسرائیل به نفی بلد و طرد فلسطینی ها می اندیشد؟ فکر می کنم نه که با کامیون آنها را بیرون بفرستند آنطور که در شرایط جنگی ممکن است پیش آید، بلکه آنقدر شرایط را بر آنها سخت می گیرند که خود بروند. من امشب بسیار بدبین هستم و شاید با این حرفها شما از من هم بدبین تر شوید. اما اینکه دربارهء بایکوت علیه اسرائیل نظرم چیست، باید بگویم که من نمی توانم دعوت به بایکوت کنم چون خودم به بایکوت عمل نمی کنم [رطب خورده منع رطب چون کند؟]. برخی مانند ایال سیوان آگاهانه و با قبول تاوان ها و پیامدهایش این کار را کرده اند و از اسرائیل بیرون آمده اند. من که خودم این کار را نکرده ام نمی توانم بایکوت را از دیگران بخواهم. ولی چنان که گفتم خیلی مؤثر است. من شراب ارتفاعات گولان (متعلق به سوریه که در اشغال اسرائیل است) را البته نمی خرم. شراب اسرائیل می خرم. اما اینکه شکست مطلق فرآیند صلح ناشی از چه بوده، آیا به خاطر فاشیستی یا یهودی ـ نازی بودنِ جامعهء اسرائیل بوده؟ چه چیز باعث این وضع است؟ آیا جدال تمدنها (هانتینگتن)، سیاست بوش و محورهای شر؟ کدام یک؟ من فکر می کنم دو دلیل وجود دارد: یکی دروغ باراک که پس از کمپ دیوید (سال 2000 زمان کلینتون) گفت هرآنچه برایمان امکان داشت به منظور صلح به فلسطینی ها عرضه کردیم ولی آنها قبول نکردند، پس طرفِ گفت و گو نداریم. و بعد، یعنی دلیل دوم، عملیات انتحاری بود که رخ داد و پس از آن هر بمبارانی به امری عادی بدل شد. با وجود این، هنوز جوانان و کسانی هستند که شجاعانه برای صلح کار می کنند ولی در حاشیه اند و مورد تحقیر قرار دارند. سخن از صلح تبدیل شده به نمایش و جشن و آواز و گردش دسته جمعی به نام حفظ میراث اسحاق رابین که در سالگرد مرگ او تکرار می شود. همین و بس! من از همه شما که در این همایش حضور یافته اید متشکرم. این نشان می دهد که بدبینی من ناشی از وضع داخل است و شاید از خارج بتوان امیدی داشت. همان طور که می گویند باید به حد کافی رئالیست بود تا به معجزه باور داشت.
یادداشت های گزارش:
1ـ دربارهء ایال سیوان از جمله نک به: http://www.peykarandeesh.org/old/felestin/fel.pdf/Film-Route-181.pdf 2ـ چند مورد تکراری را عمداً حذف نکرده ام تا انسجام صحبت ها دست نخورده بماند. هر پاراگراف معمولاً پاسخی ست که به پرسش های حاضران داده شده. کروشه ها هم از من است. 3ـ چنین حرفی را نویسندهء پرتغالی، خوزه ساراماگو، برندهء نوبل ادبیات، هنگام دیدار از فلسطین در 2002 بر زبان آورد و چه جنجالی بپا شد. نک به: http://www.peykarandeesh.org/old/felestin/fel.pdf/Parlemane-Newisandegan..pdf 4ـ رادیو J (رادیو یهودی در پاریس) امروز 20 ژانویه فریاد می کشید که برخی بی شرم اند و می گویند اسرائیل نژادپرست است. ببینید چطور به کمک آسیب دیدگان زلزلهء هائیتی شتافته است! 5ـ حتی کسی مانند آوراهام بورگ Avraham Burg رئیس سابق کنیست از 1988 تا 1995، که می گوید «من هرگز از جست و جوی همسایگانی [عرب] که شوق صلح دارند دست برنخواهم داشت تا همراه با آنها دنیای مشترکمان را نجات دهیم» (نک. ویکی پدیا) من از محققان شنیده ام که وی گفته است «وقتی از همسایه می گویم گمان نبرید که با یک سویسی طرف هستیم. فلسطینی ها را نمی توان همسطح انسان ها دانست». جالب اینکه اصطلاح مادون انسان که راحت علیه اعراب به زبان می آید همان مادون انسان یا untermenschen است که نازی ها علیه یهودیان، کولی ها و غیره به کار می بردند. 6ـ از گلدامائیر این سخن هم معروف است که گفته بوده: «من هرروز صبح که می شنوم کودکی عرب [فلسطینی] به دنیا آمده احساس نفرت می کنم». 7ـ طرح تشکیل یک دولت لائیک در فلسطین را که در آن مسلمانان و مسیحیان و یهودیان به طور دموکراتیک با هم زندگی کنند الفتح در سال 1968 پیشنهاد کرد ولی اسرائیل نپذیرفت و بر یهودی بودن دولت اسرائیل پای فشرد. در یک سال گذشته اسرائیل شرط گذاشته که برای از سرگرفتن مذاکرات، باید فلسطینی ها آن را به عنوان دولت یهود به رسمیت بشناسند که طبیعی ست آنها چنین چیزی را رد کرده اند. جالب این است که دولتی نژادی و مذهبی را دموکراتیک هم می نامند.
یادآوری: برخی از مقالات گیدئون له وی را روی سایت اندیشه و پیکار می یابید از جمله:
دو
محصول هنر مردمی:
پناهندگی
یک ورزشکار ایرانی در سوئد
راديو سوئد
:
گفته می شود که درپی
رویدادهای چندماه اخیر در ایران و اعمال فشار و خشونت ازسوی حکومت جمهوری
اسلامی
علیه مردم معترض، برشمار پناهجویان ایرانی به ویژه به اروپا افزوده شده
است. در ماه
های اخیر ش
حمیدهادی زاده وزنه بردار ازجمله ی این ورزشکاران است که به سوئد پناهنده شده است.
او توانست ازطریق ترکیه در یکشنبه شب خود را به مالمو درجنوب سوئد برساند. اودراین شهر به دفتر فدراسیون سراسری پناهندگان ایرانی درسوئد مراجعه کرد تا با کمک این نهاد پناهندگی، از سوئد درخواست پناهندگی کند.
با او روزگذشته درمحل دفتر فدراسیون سراسری پناهندگان ایرانی در مالمو گفتگویی انجام دادیم که دراینجا می شنوید.
صدای آمريکاhttp://www1.voanews.com/persian/news/a-31-2009-01-07-voa14-61587397.html?moddate=2009-01-07 یک افسر پلیس جمهوری اسلامی خود رابه اداره پناهندگان سازمان ملل در ترکیه تسلیم کردیک افسر نیروی انتظامی جمهوری اسلامی ایران به نام محمدرضا آرین خود را به کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل در ترکیه تسلیم کرد. سرهنگ محمدرضا آرین سه ماه قبل به همراه همسر و دو دخترش از ایران به ترکیه گریخت و خواستار اقامت در یکی از کشورهای غربی شده است. وی در نیروی انتظامی کردستان خدمت می کرد و بنا بر گفته خود به دلیل اختلاف نظر با مقامات ناجا در نحوه برخورد با مردم، تحت فشار حکومت بوده است. سرهنگ محمد رضا آرین در خصوص علت تحت نظر بودن خود به صدای آمریکا گفت به شکنجه و آزار جوانان معترض بود و همواره این اعتراض خود را علاوه بر اینکه در کلاس های درس در نیروی انتظامی طرح می ساخت، آن را به مسئولین «ناجا» نیز منتقل می کرد. وی تشدید فعالیت های خود را از زمان اعتراضات مردمی پس از کشته شدن شوانه قادری ناراضی سیاسی در کردستان ذکر کرد و گفت حق را به مردم ناراضی می داد و مخالف برخوردهای سرکوبگرانه بود و این موضوع به مذاق مقامات خوش نمی آمد. سرهنگ محمد رضا آرین در ادامه گفت ماموران اطلاعات همسر و دختر او را مدتی بازداشت کردند، در دفتر کار او دوربین مخفی و دستگاه شنود کار گذاشتند و او را از کار بیکار کردند و به همین دلیل از کشور خارج شد.
پناهندگی
یک ورزشکار ایرانی در سوئد
راديو سوئد
:
گفته می شود که درپی
رویدادهای چندماه اخیر در ایران و اعمال فشار و خشونت ازسوی حکومت جمهوری
اسلامی
علیه مردم معترض، برشمار پناهجویان ایرانی به ویژه به اروپا افزوده شده
است. در ماه
های اخیر ش
حمیدهادی زاده وزنه بردار ازجمله ی این ورزشکاران است که به سوئد پناهنده شده است.
او توانست ازطریق ترکیه در یکشنبه شب خود را به مالمو درجنوب سوئد برساند. اودراین شهر به دفتر فدراسیون سراسری پناهندگان ایرانی درسوئد مراجعه کرد تا با کمک این نهاد پناهندگی، از سوئد درخواست پناهندگی کند.
با او روزگذشته درمحل دفتر فدراسیون سراسری پناهندگان ایرانی در مالمو گفتگویی انجام دادیم که دراینجا می شنوید.
صدای آمريکاhttp://www1.voanews.com/persian/news/a-31-2009-01-07-voa14-61587397.html?moddate=2009-01-07 یک افسر پلیس جمهوری اسلامی خود رابه اداره پناهندگان سازمان ملل در ترکیه تسلیم کردیک افسر نیروی انتظامی جمهوری اسلامی ایران به نام محمدرضا آرین خود را به کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل در ترکیه تسلیم کرد. سرهنگ محمدرضا آرین سه ماه قبل به همراه همسر و دو دخترش از ایران به ترکیه گریخت و خواستار اقامت در یکی از کشورهای غربی شده است. وی در نیروی انتظامی کردستان خدمت می کرد و بنا بر گفته خود به دلیل اختلاف نظر با مقامات ناجا در نحوه برخورد با مردم، تحت فشار حکومت بوده است. سرهنگ محمد رضا آرین در خصوص علت تحت نظر بودن خود به صدای آمریکا گفت به شکنجه و آزار جوانان معترض بود و همواره این اعتراض خود را علاوه بر اینکه در کلاس های درس در نیروی انتظامی طرح می ساخت، آن را به مسئولین «ناجا» نیز منتقل می کرد. وی تشدید فعالیت های خود را از زمان اعتراضات مردمی پس از کشته شدن شوانه قادری ناراضی سیاسی در کردستان ذکر کرد و گفت حق را به مردم ناراضی می داد و مخالف برخوردهای سرکوبگرانه بود و این موضوع به مذاق مقامات خوش نمی آمد. سرهنگ محمد رضا آرین در ادامه گفت ماموران اطلاعات همسر و دختر او را مدتی بازداشت کردند، در دفتر کار او دوربین مخفی و دستگاه شنود کار گذاشتند و او را از کار بیکار کردند و به همین دلیل از کشور خارج شد.
بیانیه
جمعی از
فعالان
کرد:
سرانجام مقررات ارتجاعی و تفکرات زن ستیزانۀ دست اندرکاران جمهوری اسلامی
دوستان و رفقا خواندن دو دیدگاه متفاوت و در برخورد
در تعیین وطایف کنونی در خیزش مردم ایران را به شما توصیه میکنم.
برای رهایی زنان این جنبش به کدام سو بايد برود؟
انتخابات اخیر و وقایع بعد از آن باعث به حرکت در آمدن مردم و رشد روحیه انقلابی شده است. نیروهای سرکوبگر جمهوری اسلامی از همان روزهای اول اعتراضات از هیچ اقدام جنایتکارانه ای دریغ نکردند. لباس شخصی ها، تک تیر اندازها، بسيجي ها و ... سعی کردند با ایجاد رعب و وحشت، تجاوز و شکنجه و کشتار، مردم را به عقب برانند، اما معترضین به خشم آمده با تمام این تهدیدات تا كنون از پای ننشسته و به حرکت خود ادامه می دهند. در واقع انتخابات روزنه ای شد برای سرریز شدن آتش خشم و نفرت نهفته در دل مردم. خشمي كه به دليل سی سال اختناق و سانسور، زندان و شکنجه و اعدام، تبعیض جنسیتی، سرکوب دگراندیشی، فقر و نابرابری، اعمال قوانین قرون وسطیای که در تمام اشکال و ابعاد غیر انسانی آن در دل مردم انباشته شده بود. شكاف بیسابقه در میان هيئت حاكمه و اختلاف راهكارهايشان بر سر كارآمد كردن جمهوري اسلامي، شكل دهنده و زمينه ساز وقايع كنوني است. اینان که همهشان در جنایت، سرکوب و غارتگری سی ساله اخیر شریک بوده و هستند، براي حفظ نظام شان و سهم بیشتر داشتن از منابع اقتصادی و سیاسی به جان هم افتاده و تلاش میکنند دیگری را از میدان بهدرکنند. اما به حركت در آمدن مردم بر اساس تضادهای طبقاتی و اجتماعی بسیار عمیق و بر بستر نفرتی گسترده از جمهوری اسلامی رخ داده است. مردم از این شکاف که رژیم را تضعیف کرده سود جستند و وارد میدان مبارزه سیاسی شده و قدرت خود را در خیابانها تجربه میکنند. اما در اين مبارزه گسترده سياسي نکته قابل توجه نقش فعال زنان است كه ما زنان بیشتر باید به آن بپردازیم. نقش زنان و خصوصا دختران جوان در مبارزات اخیر و حضور بی وقفهشان در صفوف مقدم چنان چشمگیر بود که مرتجعین حاکم هم برغم میلشان به آن اذعان دارند. ساليان دراز فشار و ستم، قرار بود منجر به پرورش زناني مطيع و فرمانبردار گردد، اما در عوض به مبارزهای مداوم توسط زنان و دختران جوان عليه سركوبگري و قوانين ضد زن دامن زد. زنان بصورت خودبخودی و يا آگاهانه از رعايت قوانين عقب مانده و ضد زن سرپيچی کرده و در مقابله دائمي عليه مظاهر گوناگون اين ستم (از حجاب اجباري گرفته تا ديگر قوانين زن ستيز) به مبارزه دست زدند و در موضع جنگ و گريزی دائمی با نيروهای سرکوبگر دولت اسلامی قرار گرفتند. شرکت وسيع و شجاعانه زنان از هر قشر و طبقه ای، در مبارزات چند ماهه اخير و نقش فوق العاده مهمی که در اين مبارزات بازی کردند تبلور و نتيجه همين روحيه مبارزاتی است. به همين دليل است که مرتجعين اسلامی تلاش کردند نهايت وحشيگری و سبعيت را در برخورد به آنان اعمال کنند، غافل از اينکه اين خشونت ها تنها آتش خشم مردم و بخصوص زنان ما را شعله ورتر میسازد. حال همان زنان و دخترانی که سی سال زیر یوغ قوانین ارتجاعی جمهوری اسلامی، فرهنگ و سنت مرد سالاری، سنگسار و قتلهای ناموسی، بی عدالتی و نابرابری در محیط کار و محیطهای آموزشی قرار داشتند به میدان آمدهاند. آنها نشان دادهاند که شعارها و مطالباتشان از سطح چند دستكاري در قوانين ضد زن يا پیوستن به "کنوانسیون های رنگارنگ بینالمللی" و چشم امید داشتن به "بالایی ها و راس هرم قدرت" فراتر میرود و حاضر نیستند به این آسانی از خواستهها و مطالبات پایهایشان دست بکشند. خواستهها و مطالبات پایهای که متاسفانه در این خیزش برغم جانفشانیها و فریاد بلند زنان، پنهان مانده و هنوز به شعارهای اصلی تبدیل نشده است. کجا شنیده شد که شعارهای فریاد زده شدهی این جنبش ربطی به نابرابری و بی حقوقی آشکار زنان توسط این نظام زن ستیز داشته باشد؟ آیا این چیزی جز نتیجه نفوذ رهبری ارتجاعی سبز بر حرکت مردم است؟مگر نه اینکه "رهبران سبز" سعی در کنترل و راه اندازی شعارهايي دارند که به پر قبای نظامشان بر نخورد و جمهوری اسلامی ولایی شان آسیب جدی نبیند؟ آیا امروز دوستان کمپینی و همگرایی هنوز معتقدند كه خواست پايهاي زنان با پیوستن به این یا آن کنوانسیون و چشم داشتن به راس هرم قدرت جواب مي گيرد یا با آزادی و برابری بی قید و شرط, رفع تبعیض جنسیتی، حقوق برابر با مردان در محیط کار و محیط های آموزشی، جدایی دين از دولت، لغو حجاب اجباری و بطور خلاصه رسيدن به جامعهاي بنيادا متفاوت؟ جدا از اينكه اين خواسته ها تا چه حد تبديل به شعارهاي مبارزاتي شده يا نشده است (كه بايد بشود و نقش زنان آگاه در اين كار تعيين كننده است) اما بطور واقعي زنان و دختران جوان در اين جنبش نشان دادهاند كه مطالباتشان از چه جنسي است. در اين وضعيت آيا هنوز ميتوان اعلام كرد "تغییر خواستههای اعلام شده اولیه جنبش مردم امری غیر اخلاقی و باعث تجزیه و تکه تکه شدن" است؟ (نقل از مقاله نوشين احمدي خراساني - 10 روزی که ایران را لرزاند). بهتر است کسانی که خود را نماینده بلاعزل زنان ایران می دانند بیانیه های آقای موسوی را با دقت و احساس مسئولیت بیشتری نسبت به کل جنبش و بالاخص جنبش زنان مطالعه کنند و بعد از آن صادقانه و مسئولانه بگویند باز هم تنها راه رهایی زنان ایران از اینهمه ستم را دنباله روی از اين" آقایان" می دانند؟ آیا خوشبینی کاذب و دنباله رویهای کورکورانه باعث نمیشود که جنبههای منفی و زنگ خطرهایی که این جنبش را تهدید میکند نادیده گرفته شود؟ آیا اینکه با گذشت چندین ماه از حرکتهای اعتراضی مردم، جنبش هنوز نتوانسته خود را از زیر رهبری و نفوذ سبزها (که ملغمه ای است از صف مردم و جناحی از حاکمیت) بیرون بکشد، زنگ خطر کم صدایی است که شنیده نمی شود؟ دوستان! صفوف اين جنبش درهم برهم است. ما نباید از نقشه ها، ترفندها و سازشهای پشت پرده اينان، هم در بين خود و هم با اربابانشان، غافل شویم؛ باید هوشیار باشیم و سازماندهی و تشکلیابی مستقل را فراموش نکنیم. انقلاب 1357 را بیاد داشته باشیم که آن چنان سرگرم و درگیر مبارزات بودیم كه نفهمیدیم چگونه و چطور یک حکومت ارتجاعی سوار بر مبارزات مردم و جایگزین حکومت ارتجاعی دیگر شد . جریان سبز، تحت عنوان هواداران موسوی - کروبی شعارها و خواستههایشان را پیش کشیدهاند. موسوی در بیانیههاي مكرر خود تاکید کرده که هم چنان خواهان نظام جمهوری اسلامی است و جمهوری اسلامی مورد نظرش همان جمهوری اسلامی "نه یک کلمه کم و نه یک کلمه زیاد" خمینی است! در جایی دیگر نیز گفته: "آمده بودم تا بار دیگر مردم را به انقلاب اسلامی آن گونه که بود و جمهوری اسلامی آن گونه که باید باشد دعوت کنم". تفاوت این سخنان با دیگر رقبای موسوی چیست؟ موسوی چهار چوب اصلاحطلبی و دامنه دمکراسی خواهیاش را روشن بیان کرده است، نه سرنگونی طلب است و نه اصلاح طلب و نه رهبر و پیشاهنگ یک جنبش به پا خواسته مردمی. او وعده بازگشت به "انقلاب اسلامی 30 سال پیش و جمهوری اسلامی خمینی" را میدهد غافل از اینکه مردم مبارز ایران با فریاد بلند اعلام کردهاند که نمیخواهند بار دیگر با تکیه بر راه خمینی حركت خود را سازمان دهند. نیروهای اصلی این جنبش کسانیاند که نميخواهند به دوره خمینی و نخست وزیری موسوی بازگردند؛ دوره ای که بدترین شکنجه ها، کشتارها و جوخه های اعدام را دیده، تجربه کرده و یا شنیده و خواندهاند. "جریان سبز و الله اکبری "تلاش ميكند تا ارزش ها و معيارهاي خود را بر جنبش غالب و تثبيت كند. نتيجه آن چيزي نخواهد بود بجز به هرز رفتن همه جانفشانيهايي كه مردم تاكنون از خود نشان دادهاند. بخشهای رادیکالتر جنبش در عمل و در خيابان تا حدی تمایز خود را با صف اینان نشان دادهاند. اما اين حركت راديكال هنوز انعكاس سیاسی و تشکیلاتی ندارد و متاسفانه نتوانسته نشان دهد که توانایی رهبری و سازمان دهی جنبش تودهای را دارد. مردم به قدرت خود پی بردهاند اما این قدرت فقط با سازمانیابی بر محور يك سياست درست و بيابهام است که میتواند نتیجه و تداوم داشته باشد. بخش رادیکال جنبش بايد با اتكا به تودههاي بپاخاسته و از دل همين خيزش این توانایی را بیابد؛ تا بتواند ضمن خنثی کردن تاثیرات مقابل (حزب سبز و الله اکبر)، تبدیل به آلترناتيو انقلابي شود. اكثريت مردم (کارگران و زحمتکشان، زنان، معلمان، پرستاران و...) هنوز آمال و خواستههايشان را بطور آگاهانه بیان نمیکنند. بطور مثال هنوز خواستههاي مشخص زنان مانند لغو حجاب اجباري كه ستونهاي نظام ضد زن را هدف قرار ميدهد تبديل به شعار آگاهانه اين جنبش نشده است. ايجاد تشكلهاي انقلابي زنان كه بتوانند مطالبات عيني زنان را تبديل به شعارها و حركتهاي آگاهانه كنند ميتواند در تعيين اينكه اين جنبش كدام جهت را بگيرد، نقش تعيين كنندهاي داشته باشد. اين ضرورتي است كه بيش از هميشه حس ميشود. اوضاع و شرایط پرتلاطم است. مرتجعین حاکم نیز این را فهمیدهاند که دیگر نه ترمیم شکافهای درونیشان ممکن است و نه بازگرداندن سیل خروشان جنبش به شرایط قبل از خرداد 88. اين اوضاع بهترين فرصتها را براي نيروهاي آگاه و زنان چپ فراهم ميكند تا بتوانند به اين جنبش، رنگ و مسير ديگري بدهند. ما زنان خواهان مبارزه و سرنگونی کل نظام و مناسبات وابسته به آن و ریشه کن کردن همه روابط تولیدی استثمارگرانه و همه ایدههای سنتی هستیم. دگرگونیای که هدفش رهایی کل بشریت است "نه یک کلمه کم نه یک کلمه زیاد". این میسر نمیشود مگر با یک دگرگونی اساسی و نابود کردن تمام مناسبات حاکم.
فرشته بهاری
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ كارگران، كجای این جنبش ایستادهاند؟ دوست دارم شروع نوشتهام را با نقل یك گفتگو آغاز كنم كه در یك كارگاه كوچك ساعت ناهاری با همكاران خود داشتم. در اوضاع واحوال بعد از انتخابات واعتراضات بعد از آن، من در یك كارگاه كوچك با حدود 15 نفر از كارگران آنجا آشنا شدم. در موقع ناهار تلاش میكردم كه مسائل سیاسی بیرون را بین كارگران به بحث بگذارم. بعد از كشته شدن ندا نظر آنها را در مورد این اعتراضات جویا شدم. كارگر»الف«- به نظر من نباید نسبت به وضعیت بیرون بیتفاوت باشیم وباید در اعتراضات شركت كنیم. كارگر»ب«- این اعترضات برای ما چه چیزی دارد ایا نفعی برای ما دارد یا نه؟ چرا ما باید برویم و كشته شویم. كارگر»ج«- من میترسم بروم تظاهرات اینها بیرحم هستند و همه را میكشند. اگر برای من اتفاقی بیافتد تكلیف زن وبچه من چه میشود؟ چه كسی از آنها مراقبت میكند؟ كارگر»دال«- ولی واقعا شجاعت میخواهد كه جلوی اینها بایستی. دمشان گرم! حیف كه ما نمیتوانیم برویم و درتظاهرات شركت كنیم. در ادامه این گفتگو و تحلیلها در مورد اینکه روزبروز اوضاع كارگران بدتر میشود صحبت كردیم . وبعد از اینكه ساعت نزدیك 1، یعنی پایان وقت ناهار شد، یكی از كارگران گفت بحث سیاسی را تمام كنید. در هر صورت هركسی كه حكومت كند، ما باید با همین وضعیت كار كنیم. شرایط برای ما تغییر نخواهد كرد. نمیخواهم با طرح گفتگويی كه در بالا آمد، این نظریات را به كل طبقه كارگر تعمیم دهم. كارگاهی كه مثال زدم كارگرانش حتی قراردادی هم نیستند و به شكل پروژه ای كار میكنند. یعنی اینكه با شروع پروژه جدید كارفرما آنان را با خبر میكند وبا شرایطی كه خودش تعیین میكند، تا اتمام پروژه با انها كار میكند و وقتی پروژه تمام شد با آنها تصفیه حساب میكند. این كارگران از ساعت 7 صبح تا 8 شب، حتی روزهای تعطیل وجمعهها نیز كار میكنند. نمونه های زیاد وبدتری از اين كارگران با این شرایط كاری در جامعه ما وجود دارد. در این جنبش نیز بودند كارگرانی كه علیرغم دشواری كار وامكان بیكاری ودادن هزینههای زیاد شركت داشتهاند .سوال كارگران از این جنبش اساسی است. این جنبش چه چیزی را برای ما به ارمغان دارد. اگر این جنبش، جنبش اصلاحطلبان است كه ما نیش آنها را از همان به قدرت رسیدن خاتمی كه با رای ما به قدرت رسید تجربه كرده ایم. آن زمانی كه خاتمی رئیس جمهور بود ومجلس نیز در دست اصلاح طلبان، قراردادهای سفید امضا را تجربه كردیم. قلع وقمع فعالین كارگری را شاهد بودیم و اخراجهای دسته جمعی، تعدیلهای گسترده وتصویب واجرای قانون خروج كارگاههای ِزیر ده نفرازشمول قانون كار را هم شاهد بودیم . اگر این جنبش طرفداران رفسنجانی هستند كه ما در اوج قدرت ایشان -در زمان رئیس جمهوری او- شاهد تصویب بخشنامههای قرارداد موقت بودیم كه زندگی طبقه كارگر را به نابودی كشاند وبازخریدهای گسترده واجباری وتعدیل نیروی ده هزار نفری را تجربه كرديم. مالیاتهای سنگین و دستمزدهای حداقلی و... طبقه كارگر ایران در این سی سال شاهد همه جور جریانات از لیبرالهای اول انقلاب گرفته تا اصولگراهای ضد كارگر واصلاحطلبها بوده است. در دوره اوج قدرت اصلاح طلبان كه اداره تشكلهای كارگری وكارفرمایی وزارت كار در دست ِهوشمند رئیس انجمن صنفی روزنامه نگاران بود، این آقایان حتی با انجمن صنفی كارگران نیز كه خود آن را در مقابل شورای اسلامی خانه كارگر علم كرده بودند، به واسطه اینكه اين تشكل كارگری مستقل بود، آن را نپذیرفتند. كارگر ستیزی اين آقایان برای ما كارگران، حال به هر رنگ و لباسی كه در بیایند، شناخته شده است. اين جنبش با وضعيت فعلی چه آینده ای برای كارگران رقم میزند؟ ما میگوییم هیچ چیز. در كل مناظرههای تلویزیونی انتخاباتی، آقای موسوی چند بار از حق وحقوق كارگران صحبت كرد؟ آیا درمورد قراردادهای موقت كار كه عامل بدبختی كارگران ایران بوده وهست، سخنی به میان آورد؟ آیا در مورد افزایش حقوق كارگران حرفی زد؟ نباید هم میزد! چون ایشان نماینده قشر خود بودند و هستند، نه كارگران. در همان رقابتهای انتخاباتی، فعالین كارگری در زندانهای جمهوری اسلامی به خاطر دفاع از خواستهای به حق كارگران وایجاد تشكلهای مستقل كارگری در زندان بودند، ایا ایشان واصلاح طلبان جنبش سبز، تا بهحال خواستار آزادی این زندانیان شده اند؟ حتی وقتی در تظاهراتهای بعد از انتخابات، شعار آزادی زندانیان كارگر داده میشد، اقایان با بغض واخم با این شعار برخورد میكردند. در این سی سال حكومت اسلامی در ایران این كارگران بودند كه در اوج خفقان واستبداد درمقابل اخراجها، تعدیلها، تعطیلی كارخانجات و دستمزدهای عقب افتاده وخواست ایجاد تشكلهای مستقل كارگری اعتراض اعتصاب وتظاهرات كردند وهمین آقایان دستور سركوب ودستگیری كارگران وفعالین كارگران را صادر میكردند. روز 11 اردیبهشت، به شكل علنی تظاهرات ضد دولتی برگزار میكردند. همان سالی كه اقای مهاجرانی كه امروز از خارج بیانیه میدهد وخط مشی برای جنبش تعیین میكند، در مجلس شورای اسلامی استیضاح میشد كارگران از میدان بهارستان تا جلوی مجلس تظاهرات كردند وپشت درهای بسته مجلس سركوب شدند .11 اردیبهشت 88 -روز كارگر امسال- كارگران وفعالین كارگری در پارك لاله مراسم علنی روز كارگر را برگزار كردند كه حدود 200 نفر با كتك وتوهین دستگیر شدند. چرا این آقایان مدافع حقوق بشر از این زندانیان دفاع نكردند؟ واقعیت این است كه جنبش سبز باید پا سخگوی سوالات اساسی كارگران باشد. آیا آن آزادی ودموكراسی كه نویداش را میدهد، در زندگی كارگران تغییری ایجاد خواهد كرد؟ آیا این ازادی كه مد نظرشان است، تحمل وجود تشكلات مستقل كارگران را خواهد داشت؟ آیا به لغو هرگونه قرارداد موقت رای مثبت خواهد داد؟ ما میگوییم نه! اگر این جنبش به اصلاحطلبان، اصولگرایان و لیبرالها تعلق خاطر دارد، برای ما چيزی ندارد. چرا كه تجربه به ما نشان داده است كه همه اين گرايشها دشمن قسم خورده طبقه كارگر هستند.ما كارگران اگر در این جنبش شركت كنیم، به امید نشانه رفتن به قلب نظام سرمایه داری است وبا پرچم مستقل خود ومطالبات طبقاتی خود مشاركت كرده وهزینه خواهيم داد. ما كارگران به تمامی شهدای این جنبش درود میفرستیم وامید داریم كه آرمان این شهدا، دستمایهای برای معاملات پنهانی بین كسانی كه خود را رهبر این جنبش مینامند نشود. آزادی ودمكراسی از نظر كارگران یعنی عاری شدن جامعه از هرگونه تبعیض طبقاتی ومذهبی و.... كه انسانها بتوانند بدون هیچ گونه ارعاب وسركوب و ترس از زندان، از حق آزادی بیان و داشتن يك زندگی انسانی برخوردار باشند. و اطمینان خاطر داریم كه این امكان نه از دروازه اصلاح طلبان میگذرد و نه از حامیان نظام سرمایه داری كه زندان هایشان مملو از فعالین كارگری وسیاسی، بوده و خواهد بود. این جنبش بدون حضور طبقه كارگر وحذف مطالبات كارگران تبدیل به ابزار سهم خواهی جریانات درون حكومتی و در بهترين حالت افتادن در دامان سرمايهداری ليبرال خواهد شد. عليرضا خباز
۲۲بهمن مطلوب کودتاچیان
کاری گروه
تحلیلگران
انقلاب
سبز | ||||||||||||||||