رسول بداغی، شیری در قفس (محمد نوری زاد)

رسول بداغی، شیری در قفس (محمد نوری زاد)

امروز صبح به خانواده ی “رسول بداغی” سرزدم. در اسلامشهر. و در محله ای محروم و خاک آلود به اسم ضیاء آباد. در خانه ای که نداریِ آبرومندی را در دلِ خود جای داده است. محصول زحمتِ بیست ساله ی یک معلم. به سقف خانه می نگرم. که از چکه های فراوان و مداوم باران نقش گرفته است. به دیوارهای ترک خورده و ساییده اش نگاه می کنم، که هیچگاه رنگی بر تنشان ننشسته.

رسول بداغی سه دختر دارد. دو دختر دوقلوی شش ساله با نامهای شکیبا و ستایش. و یک دختر پانزده ساله به اسم شبنم. و همسر جوانی که سرخی زبانش را به احترام شویِ زندانی اش، بکام گرفته است.

با نگاهی به سقف و دیوارها، آرزو کردم ایکاش قیر بودم و بر بام خانه آب می شدم. گچ بودم و بر ترک ها فرو می شدم. و رنگ می شدم و بر تن دیوارها می نشستم. به سر و روی اهل خانه که نگاه می کنم، می بینم نظام مقدس عجب با حریفان قدر قدرتی سرشاخ شده است!

رسول بداغی این روزها چهارسال است که در زندان است. یک نفس. بی یک روز مرخصی. بی یک روز مرخصی. بی یک روز مرخصی. نظام مقدس که آوازه ی اسلام گویی و اسلام افشانی اش سقف فلک را شکافته و طبقات آسمان را درنوردیده، به این آیا نیندیشیده که این زن جوان، شوی می خواهد؟ هرازگاه؟ و این دختران، پدر می خواهند، هرازگاه؟ و این خانه هزینه ای دارد، مدام؟

زندانیانی چون ما، طرفدارانی داریم و احتمالاً بنا به سیاستی که ورزیده ایم زندانی شده ایم و از این بابت نیز دلخوشیم. رسول بداغی اما معلم است. یعنی معلم بوده و همان زمان اخراج شده. یک عضو کانون صنفی معلمان. با فعالیتی کاملاً صنفی و آشکار. برای بهبود اوضاع معلمان و آموزش و پرورش همان محله های پرتِ پشتِ اسلامشهر. بی آنکه در طرفداری کسی و کسانی دوخط بیانیه نوشته باشد و حرکتی کرده باشد و جانب داری ای.

چهارسال پیش وقتی شش نفر از برادران به خانه ی محقرش می ریزند تا چیزکی بردارند و ببرند، دخترکان دوقلوی دوساله اش نه از اسلام چیزی می دانسته اند و نه از امنیت ملی. اما همان روز همسر جوان رسول می فهمد که شوهرش، هم اسلام برادران را بخطر انداخته و هم امنیت ملی را!

همسر رسول می گوید: بستگان ما هرچه از رسول می خواهند که با “برادران” همکاری کند – و مثل بعضی ها که برگه ای را امضا کرده اند و بیرون آمده اند – او نیز امضاء کند و بیرون بیاید. اما رسول، این معلم یک لاقبای لُر، محکم بر موضع بی گناهی و حق طلبی اش ایستاده که: نه! رسول می گوید: من اگر بیرون هم بیایم لحظه ای از حق طلبی دست نمی کشم.

دارایی رسول بداغی فهم اوست و: خانواده ی کوچکش. و این هردو، عجب در این خانه ی محقر و بُهت زده بهم پیوسته اند. باور کنید از این که تجسم کنم نظام مقدس با معلمی چون رسول بداغی گلاویز شده، در خود می گدازم. نظام مقدس در این سالهای فلاکت، شأن مخالف و برانداز و جاسوس و فتنه گر را بشدت فرو کاسته و بیش از اندازه زلف مقدرات خود را به تحلیل ها و اشارات جناب شریعتمداریِ کیهان گره زده است.

محمد نوری زاد
سی و یکم تیرماه سال نود و دو
تهران