قبح مرگ را برای من شکستند و معنای انسانی آن را برای من نابود کردند – احمد باطبی

قبح مرگ را برای من شکستند و معنای انسانی آن را برای من نابود کردند

Following · 10 hours ago · Edited
در سالهای زندان با اعدامی های زیادی هم سلول بودم . بعضی اعدام شدند بعضی ها هم نه . اما خاطره زندگی با آنها برایم یکی از زجر آور ترین خاطرات است هنوز … زندانبان نیمه شب بی خبر سر میرسید و در یک چشم بهم زدن با دست بند و پابند می بردشان تا قبل از طلوع خورشید اعدامشان کند. باچشمهای خواب آلود و هراسان نگاهشان میکردم . باورکرنی نبود با آدمی که تا همین چند ساعت پیش سر یک سفره شام خوره بودیم تا چند ساعت دیگر زنده نخواهد بود . نگاه شان با هر جرمی یک حرف مشترک داشت . به بابا بگو دوستش دارم … به مادر بگو حلالم کن … به فرزندم سلام برسان … به همسرم بگو زود تر پی زندگی خودش باشد … به عشقم بگو تا آخرین لحظه به فکرش بودم و… وقتی روشنایی فردا از درز های پنجره آهنی زندان داخل میشد او دیگر نبود , اما کارتو تازه آغاز میشد . ساده نیست آخرین گفته های یک اعدامی را به خانواده اش بازگو کنی . خانواده هایی که گاه از شانس آتش گرفته من هنوز از اعدام عزیزشان بی خبر بودند … بعد تازه مجبور باشی لباس ها و وسایل بازمانده از انسان اعدام شده را بقچه کنی تا به خانواده اش تحویل شود … وقتی زندانی ات از چند سال بالا تر میزند این کار ها دیگر جزء وظایف توست …به هر حال قدیمی زندان هستی … بعد از چند سال یک باره به خودت می آیی و میبینی مرگ دیگر معنای قبلی را برایت ندارد . دیگراز آن نمیترسی . حتی مرگ عزیزانت هم دیگر تو را مانند قدیم دلگیر نمیکند . … در تمام زندگیم تلاش گردم از کسی کینه به دل نگیرم . حتی آنهایی که من را به اعدام محکوم کردند و نزدیک به یک دهه از بهترین سالهای جوانی ام را ناجوان مردانه گرفتند …یا حتی آنهایی شکنجه ام کردند … اما بابت یک چیز نمی بخشمشان . آنهم اینکه قبح مرگ را برای من شکستند و معنای انسانی آن را برای من نابود کردند …