آن “گوزن” شمالی را “اعتیاد” شکار کرد!

 

آن “گوزن” شمالی را “اعتیاد” شکار کرد!

تو شهر ما، یکنفر بود که خاطرخواه ایران و مردمش بود. 33 سال پیش، پنداری دود شد و رفت به آسمان. او آنقدر ملیجک ناصرالدین شاه ماند تا جنازه ایستاده سلطان صاحبقران را از شاه عبدالعظیم به کاخ سلطنتی باز آوردند، در انتظار پروانه معصومی در فیلم لطیف و عاشقانه “رگبار” زیر رگبار بهاری ایستاد، اما خیس نشد، کنار گاو مش حسن همراه با عزت الله انتظامی گریست، نوکر و باغبان دائی جان ناپلئون شد و غمخوار لیلی و مجنون آن سریال فراموش نشدنی، و بالاخره در گوزن ها، شاخ بلند او در انبوه شاخه های هرز جنگل رویدادهای شگفت روزگار ما در دو دهه 40 و 50 گیر کرد و به تیر اعتیاد از پای در آمد. آن روز، 7 اسفند سال 1358 بود و انقلاب ایران تازه یکساله شده بود و هیچکس نمی دانست کودکی که درگهواره خوابیده، 33 سال بعد هیولائی می شود مهار نشدنی، بنام جمهوری ولایت آقای خامنه ای.
آن گوزنی که به تیر اعتیاد از پای در آمد “پرویز فنی زاده” بود. اگر، تنها چند نام برای همیشه در تاریخ سینمای ایران ثبت بماند، بی شک او یکی از آنهاست. بقول عزت الله انتظامی که او نیز خود در این لیست است: “فنی زاده یک استثنا بود”. استثنائی که فارغ التحصیل دانشگده هنرهای دراماتیک دانشگاه تهران بود.
در آغاز دهه 1350، یکی دوبار که برای مصاحبه به بخش هنری روزنامه کیهان آمده بود، او را دیدم. آنقدر آرام حرف می زد که گوئی خجالت می کشد ذهنش را بر زبان جاری کند. بعدها، گوزن فیلم “گوزن ها” شد. فیلمی که سناریوی آن بر اساس ماجرای محاصره و کشته شدن “احمد زیبرم” (یکی از چریک های فدائی خلق) در یکی از جنوبی ترین محلات تهران نوشته شده بود. و شاملو سوگوارانه در باره او سرود:
“گنجشک اشی مشی،
روی بام ما مشین- بارون می آد خیس میشی…”،
و سپس نوبت پری زنگنه بود که بغض در گلو، این شعر شاملو را بخواند تا بشود موزیک متن فیلم “گوزن ها”.

سال 1356، ایران خود را برای حوادث بزرگ تاریخی آماده می کرد. یک نیمروز، در یک اغذیه فروشی کوچک در خیابان سلطنت آباد تهران، تازه غذائی سرپائی سفارش داده بودیم که فنی زاده را پشت در، تکیه به دیوار دیدم. تکیده بود و تکیده تر شده بود، آنچنان که گوئی پوستی بود خشک شده بر کاسه تاری شکسته. آهسته به “هاتفی” که هنوز معاون سردبیر کیهان بود و سردبیر نشده بود اشاره کردم. رفت بیرون و با فنی زاده بازگشت.
تاب ایستادن نداشت. تعارف به غذا کردیم. رد کرد. چند جمله ای گفت که سیاسی بود و علیه اوضاع مملکت. هاتفی یک صد تومانی از جیبش درآورد و آهسته گذاشت در جیب او و فنی زاده بقول خودش: رفت که زنده شود!
چه خیال باطلی! رفت که خود را به نا بودی بسپارد، رفت که فیلم “اعدامی ” را به پایان نبرد و خود جلوتر از اعدامی ها لب مرگ را ببوسد. آن یاس و دلمردگی آلوده به خشم نسل جوان دهه 50 را چگونه می توان توصیف کرد؟

سکوت را هاتفی شکست و گفت: فنی زاده گلسرخی دوم است، با این تفاوت که او خودش، خودش را اعدام می کند!

نیمه های سال 1358، زیر آوار آن همه حادثه و رویداد، که هیچکس را فرصت پرسیدن حال و روز غایبین نبود، خبر آوردند: … قبول کرده ترک اعتیاد کند. پذیرفته که در بیمارستان بستری شود.
اما، دیگر کار از کار آن گوزن شمالی گذشته بود. آنقدر که بهار بعدی را ندید. آمپول آلوده، با او همان کرد که با داریوش رفیعی کرد: کزاز
نیمه جان، رساندنش به بیمارستان ایرانمهر، اما همه تلاش ها بیهوده شد. و حالا، در یک گوشه ای از گورستانی که پایتخت مردگان دوران ما شده و نامش “بهشت زهرا”ست، پرویز فنی زاده نیز خفته است. همراه با آرزوهای بلند انسانی اش. تنها 42 سال داشت. از او یک فیلم نیمه تمام باقی مانده با نام “اعدامی” که گوئی پایانش خود فنی زاده بود!

در پایان بخش کوچکی از سریال دائی جان ناپلئون که با کلیک روی لینک زیر می بینید، به آن “آه” افسوس مش قاسم دقت کنید. این ابتکار فیلمبردار نیست، در سناریو نیآمده و توصیه کارگردان هم نیست، این همان هنر و ابتکار ماندگار فنی زاده است. تفاوت ها میان بازیگران تئاتر و سینما در همین ریزه کاری ها نهفته است.
http://www.youtube.com/watch?v=n-wiiexxqZk
— با Raha Gezersez